هدیه خدا
نگارش در تاريخ دوشنبه 15 مهر 1392 و ساعت 1:06 توسط مامان زهرا

مهدیارم بابت این همه تاخیرم ازت معذرت میخوام

این روزا همش دوست دارم باهات بازی کنم شاید یکی از دلایلی که کمتر آپ میکنم همین باشه

بهترین خبری که این روزا اتفاق افتاده دیدن یکی از بهترین دوستای وبلاگیمون مامان فاطمه زهرا به همرا فاطمه زهرای عزیز بود

٤ روز پیش بالاخره با مامان فاطمه زهرا تو پارک بانوان نزدیک خونمون قرار گذاشتیم و من و تو تونستیم فاطمه زهرای عزیز رو از نزدیک ببینیم (بقیه ماجرا ادامه مطلب)

و یه اتفاق بد این اینکه شما بالاخره با این شیطنت هات کار دست خودت دادی و امروز ناخن دستت رو با پوست کن بریدی البته من خونه نبودم ولی مثل اینکه طبق معمول یه بلندی پیدا کردی و رفتی روش و پوست کن رو برداشتی و از روی کنجکاوی انگشتت رو گذاشتی توش و میخواستی در بیاری که ناخنت از وست بریده شد بنده خدا بابا خیلی ناراحت شده بود وقتی زنگ زد به من گفت هم سعی میکردم آرومش کنم هم اینکه خودم داشتم دیوونه میشدم و تصورش هم برام قابل تحمل نبود زود خودمو رسوندم خونه و دیدم شما داری پفیلا میخوری تا من و دیدی دستتو نشون دادی و گفتی اوف اوف جیگرم داشت کباب میشد ولی سعی میکردم بخندم و باهات بازی کنم تا یادت بره دستت اینطوری شده

وقتی خوابیدی به ناخنت چسب زدم تا به جایی گیر نکنه کلا کنده بشه خلاصه روزه خیلی بدی بود

خدایا مواظب همه ی بچه ها باش 

 


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 272 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 28 شهريور 1392 و ساعت 1:35 توسط مامان زهرا


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

ورود ممنوع فقط برای مهدیارم



موضوع : | بازدید : 237 مرتبه
نگارش در تاريخ شنبه 2 شهريور 1392 و ساعت 1:34 توسط مامان زهرا

سلام

اول از همه از مامان امیر مهدی عزیز معذرت میخوام بابت اینکه نشد همدیگه رو ببینیم

زینب جون خودت میدونی که چقدر دوست داشتم ببینمت ولی شرایطی پیش اومد که نشد

ایشاله سفر بعدی که به تهران اومدی حتما همدیگه رو میبینیم عزیزم


 مهدیار جانم این روزا خیلی شیطون شدی دیگه همه چی رو متوجه میشی و من و بابا خیلی مراقب کارامون هستیم چون شما هر کاری ما میکنیم خیلی زود تکرار میکنی برای همین داریم سعی میکنیم هیچ کار اشتباهی انجام ندیم

خیلی مهربونی تقریبا با همه زود آشنا میشی و اصلا قریبی نمیکنی حدودا یک ماه پیش به مدت ۳ هفته قریبی میکردی و من متعجب مونده بودم که چطور یهو اینطوری شدی و نگران هم بودم که نکنه قریبی کردنت ادامه داشته باشه اما خیلی زود قریبی کردنت تموم شد و دوباره مثل قبل شدی

مهدیارم هنوزم مثل کوچیکتریات به محض خوندن یه شعر یا گوش دادن هر نوع آهنگی میرقصی

هر کی شما رو میبینه برات دست میزنه و شعر میخونه شما هم تا میتونی قر میدی براشون

دوباره غذا خوردنت تغییر پیدا کرده الان دیگه سوپ و آبگوشت و آش زیاد نمیخوری  و از همه مهمتر صبحانه دیگه نون و شیر نمیخوری ولی تخم مرغ یکی دو هفته ای میشه میخوری البته با بازی بازی کردن

خربزه و انجیر اصلا نمیخوردی اما چند روزیه که میخوری ولی در عوض دیگه سیب نمیخوری

همچنان عاشق پفیلا هستی و تنها چیزی که نمیزاری کسی بهش دست بزنه و حاضر نیستی حتی یه دونش رو به کسی بدی همین پفیلاست

دوشب پیش رفتیم پارک و با دختری به نام یسنا دوست شدی و انقدر قشنگ دستای همو گرفته بودید و راه میرفتید که آدم میخواست بخورتتون

دیشبم با یه پسری دوست شدی و با هم توپ بازی کردید البته اون تا توپ و میذاشت جلوی پاش تا شوت کنه تو سریع شوت میکردی و اصلا نمیزاشتی اون شوت کنه

آخه توپ خیلی دوست داری  و هر چیز گردی میبینی میگی تو تو هرچی هم میگم این توپ نیست  ولی شما بازم میگی تو تو

نازنینم تازگی ها دوست داری خودت از بطری تو لیوان آب بریزی و بعد از ریختن آب حتما درشو دوباره میبندی

قشنگ از نردبان بلند تا آخرین پله بالا میری و من از این بابت خیلی نگران بودم برای همین نردبان تو بهارخواب رو خوابوندم ترس همه ی وجودمو بر میداشت وقتی میدیم انقدر تند از پله های نردبان بالا میری

بابایی میگه شما مثل کوچیکی های منی و اصلا ترسی از بالارفتن از این جور چیزا و کارای خطرناک نداری


 

عسلم برای عید فطر رفتیم شهرستان خیلی خوش گذشت شاپرکم اصلا اذیت نکردی و خیلی پسمل خوفی بودی

مثل همیشه عاشق سنگ انداختن تو آب بودی و تو باغ کلی خاک بازی کردی

ریحانه و عاطفه کلی تو رو نگه داشتن و احمد رضا کلی باهات بازی میکرد

از بچگی خیلی احمدرضا پسرداایی من رو دوست داشتی کوچیکتر که بودی احمدرضا رو میدید میرقصیدی

 

 

 

 


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 248 مرتبه
نگارش در تاريخ سه شنبه 22 مرداد 1392 و ساعت 1:21 توسط مامان زهرا

سلام عزیزم

 

امشب تولد بابا بود و شما انقدر اذیت کردی که من نتونستم تدارکی که میخواستم رو ببینم ولی در کل خیلی خوش گذشت

نمیدونم چرا همه چی امروز دست به دست هم داد تا نتونم برنامه هام رو پیش ببرم

میخواستم برم شیرینی و گل بخرم ولی شما انقدر نق زدی و اذیت کردی که پشیمون شدم از طرفی میخواستم کیک درست کنم وانیل نداشتم و چون شما خواب بودی و نمیتونستم از خونه برم بیرون مجبور شدم کیک رو بدون وانیل درست کنم

میخواستم خونه رو تزئین کنم هر چقدر گشتم نتونستم بادکنک ها رو پیدا کنم خلاصه مجبور شدیم یه جشن تولد ساده برای بابا بگیریم

انقدر وقت کم اوردم که حتی هدیه ها رو هم کادو نکرده بودم  برای همین مجبور شدم به بابا بگم نیاد تو اتاق تا من هدیه هاش رو کادو کنم

هرچند نشد بابا رو سورپرایز کنیم ولی همینطوریشم خاطره شدو کلی بهمون خوش گذشت

من یه پیراهن خریدم برای بابا و مامانی و بابایی هم یه شلوار

چون بابا عاشق لواشکه یه بسته هم لواشک گرفتم براش که شما نصفه بیشتریش رو قبل از اینکه بدیم به بابا خوردی

بابا کلی ذوق کرد وقتی فهمید تو هم لواشک دوست داری میگفت بزرگ تر که شدی دستت رو میگیره و دور از چشم من میرید تا میتونید لواشک میخورید

ولی امرن من بزارم شما دوتا این کارو بکنید شده هرروز براتون لواشک درست کنم این کارو میکنم ولی نمیزارم از بیرون لواشک بگیرید

این یه بارم که از بیرون لواشک گرفتم به خاطر کمبود وقت بود و اینکه میخواستم بابا روز تولدش بیشتر خوشحال بشه

برای شام هم به سفارش بابا مرغ درست کردم

بابا جون تولدت هزاران بار مبارک

 


 


همسرم
با وجود پرمهر و نگاه گرمت دنیایی از پاکی، صداقت و صمیمیت را برایم به ارمغان آوردی
برای توصیف مهربانی‌ات واژه‌ها یاری نمی‌دهند. تا ابد به تو وفادار خواهم ماند
سالروز شکفتن گل وجودت را عاشقانه تبریک می‌گویم . . .

 


موضوع : | بازدید : 240 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 14 مرداد 1392 و ساعت 18:45 توسط مامان زهرا

سلام مهدیارم

یکی دو روزی میشه که خدارو شکر یکم بهتر شدی ایشالله که دیگه هیچ وقت مریض نشی شاپرکم

فردا وقت زدن واکسن 18 ماهگیته اما نمیخوام فردا ببرمت برای واسن آخه بخاطر مریضیت خیلی ضعیف شدی میخوام چند روزی از مریضیت بگذره بعد واکسنتو بزنیم

الهی فدات شم که هنوز از مریضیت نگذشته باید واکسن بزنی

مهدیار جان دیروز افطاری خونه دایی مامان بودیم خیلی خوش گذشت در آخر هم زن دایی یه هدیه به همه ی بچه ها داد مبارکت باشه عزیزم

تازگیا بیشتر با حنانه و نازنین زهرا بازی میکنی خیلی دختر عموهات رو دوست داری همینطور زن عمو رو

هر وقت زن عمو رو میبینی میپری بغلش و با اشاره بهش میگی ببردت خونشون  وقتی هم بری خونشون دیگه کسی نمیتونه تو رو بیاره بیرون

و حالا بریم سراغ عکس ها

 

مهدیارم عاشقه کلید و باز کردن در با کلیده اینجا هم داری در بوفه رو باز میکنی

عافیت باشه فرشته کوچولو

الهم صل علی محمد وآل محمد

مهدیارو باباجون

آشپز خونه عمه من که مهدیار مدام ماشین لباسشویی رو خاموش روشن میکرد

 

بلاخره خودت رو جا دادی تو این سبد کوچیک    

فدای دستای کوچولوت بشم که داری عروسکاتو میشوری

و این هم عاقبت شستن عروسک ها

منم که عشقه آبپاشای پارک

هدیه ای که جشن نمیه شعبان خانم قمشه ای بهت دادن

 

و کنجکاوی مهدیار

شهرستان که شما عاشق سنگ انداختن توآوب بودی

حیاط مامان بزرگ مامان که تلاشت برای کندن درخت بی فایده بود

لباسی که تنته مامانی از مشهد برات خریده البته به همراه یه لباس دیگه و یه عروسک و یه انگشتر خوکشل

 


موضوع : | بازدید : 255 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 14 مرداد 1392 و ساعت 18:35 توسط مامان زهرا

نازنینم سلام

عسلم امسال برای اولین بار تو مراسم شب احیا شرکت کردی البته فقط شب بیست و سوم رو

شب نوزهم که من و مامانی و دایی ویروس گرفته بودیم و هر سه خونه بودیم و با تلویزیون شب احیا رو گذروندیم

شب بیست و یکم میخواستیم مثل هر سال بریم حسینیه همدانیها( شیخ حسین انصاریان) که نیم ساعت قبل از رفتن شما همش به دلت دست میزدی و نق میزدی احساس کردم دلت درد میکنه که زنگ زدم به مامانی و گفتم ما نمیاییم که البته یک ساعت بعدش حالت خوب شد ولی دل درد چند دقیقه اییه شما باعث شد که نریم و دوباره با بابا با تلویزیون همراه شدیم تا سحر

البته اونشب باعث شد من متوجه بشم که شما دیگه از نیمرو بدت نمیاد چون برای خودم نیمرو گذاشته بودم و دیدم شما با اشتیاق اومدی و خالی خالی همشو خوردی تا قبل از اون شب به هیچ طریقی نمیتونستم بهت نیمرو بدم

اما بالاخره شب بیست و سوم تونستیم بریم شیخ حسین انصاریان ولی نقدر که از دو شب قبل استفاده کرده بودم از اونشب نتونستم

ماشالله تا تونستی اذیت کردی مدام اینورو اونور میرفتی و من تمام خواسم پیش تو بود همینطور که راه میرفتی اگه از یکی خوشت میومد یا خوراکی یا یه وسیله ای کنارشون بود سریع ژیششون مینشستیو با زبون اشاره خودت باهاشون حرف میزدی

تو این رفت و آمادات چشمت به پفیلا افتاد از اونجایی که عاشق پفیلا هستی تا کل پفیلا رو از اون دختر بیچاره نگرفتی بیخیالش نشدی

خلاصه  اینکه اصلا نه گذاشتی سخنرانی گوش بدم نه دعای جوشن و بخونم نه اینکه قرآن سر بگیرم

موقع قرآن سر گرفتن که همش بغلم بودی و بهم دستور میدادی که اینورو اونور برم چون تاریک بود از من میخواستی ببرمت اینور و اونور

چون اونشب بابا شیفت بود و با ما نبود خیلی اذیت شدم باز اگه بابا بود یکم میذاشتمت پیش بابا  و کمتر اذیت میشدم


 

مهدیارم این روزا همش ازت فیلم گرفتم و عکس کم انداختم  برای همین چند تا از عکسای دو سه هفته پیشت و الان میزارم

 

 

 با اینکه پسملی ولی عروسک خیلی دوست داری

 گلم در حال بشکن زدنه

 

 دالی شاپرکم

 

اینجا هم داری مورچه ها رو میگیری 


موضوع : | بازدید : 229 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 14 مرداد 1392 و ساعت 2:35 توسط مامان زهرا

مهدیار عزیزم سلام

بالاخره واکسن ۱۸ ماهگیت و زدیم 

۸ روز پیش بردیمت خانه بهداشت و واکسنت رو زدیم البته قبلش بهت شیاف زده بودم چون استامینوفن رو بالا میاری مجبور شدم از شیاف استفاده کنم

اول بردمت برای قد و وزن که دکتر گفت قد و وزن و دور سرت خوبه بعد رفتیم برای واکسن

اول دکتر هر دو واکسن رو زد که یکم گریه کردی بعد قطره فلج اطفال رو داد که بعد از خوردنش بلافاصله بالا آوردی و دکتر گفت ۵ دقیقه دیگه دوباره ببرمت تا دوباره بهت بده بار دوم تا وارد اتاق شدیم شروع کردی به گریه کردن خلاصه با هر زحمتی بود قطره رو هم خوردی

چون شیاف زده بودی زود گریت بند اومد و وقتی هم رسیدیم خونه کلی اینور اونور میرفتی یک ساعت بعد هم حنانه و نازنین زهرا اومدن خونمون و تو کلی باهاشون بازی کردی

ساعت ۲ هم خوابیدی و تا ساعت ۴ خواب بودی وقتی بیدار شدی تا ساعت ۵ زیاد چیزیت نبود ولی از ساعت ۵ به بعد شروع کردی به نق زدن همینطور نق زدنت بیشتر میشد با اینکه ساعت ۶ دوباره بهت شیاف زدم ولی بازم مثل صبح سرحال نبودی

اونشب خونه مریم عمه دعوت بودیم اولش نمیخواستم برم اما وقتی دیدم تو مدام داری نق میزنی گفتم ببرمت اونجا که بچه ها رو ببینی تا یکم دردت رو یادت بره همینطورم شد تا میخواستی بیایی پیش من و گریه کنی یکی از بچه ها رو میدی و سرت گرم میشد

شب مامانی نذاشت بیاییم خونه خودمون گفت چون بابا شیفته و من تنهام و تو هم امشب حتما تب میکنی شب بریم خونشون

من هم نتونستم مخالفت کنم خلاصه نوبتی تا صبح بیدار بودیمو پاشویت میکردیم

روز بعدش هم یکم تب داشتی و مدام نق میزدی و چیزی هم نمیخوردی تا سه چها روز همینطور بودی

البته الانم که یک هفته میگذره هنوز نق زدنت کاملا خوب نشد و بی اشتهاییت هم ادامه داره

تویی که عاشقه هندونه و خیار بودی الان باید بازی بازی بهت بدیم

سیب هم که قبلا با سرگرم کردنت بهت میدادیم الان اصلا نمیتونیم بهت بدیم

فقط یه چیز تعجبی این که دیشب برای اولین بار تو این بی اشتهاییت یه نمیرو خوردی تویی که اصلا لب به تخم مرغ نه آب پز نه نمیرو نمیزدی دیشب یه دونه خالی خالی خوردی


 مهدیار جانم چند روز بعد از واکسنت منم مریض شدم

فکر میکنم ویروس بود هر چی بود چند روزی درگیرش بودم دو روز اول حالت تهوع شدید داشتم ولی بعد از دکتر رفتن و زدن آمپول حالت تهوعی که داشتم بهتر شد ولی تا یکی دو روز بعدش همچنان حالم بد بود

خلاصه اینکه این یک ماه همش به مریضی گذشت

مهدیارم خیلی دوستت دارم ایشالله دیگه هیچ وقت مریضیتو نبینم عزیز دلم


موضوع : | بازدید : 255 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 13 تير 1392 و ساعت 11:31 توسط مامان زهرا

مهدیار و ساجده جون و سید محمد سپهر عزیز تو مسابقه نی نی شکمو  شرکت کردند

کد مهدیار ۲۲۴ و کد ساجده  ۱۵۴ وکد محمدسپهر ٣٩٥ هست

 

لطفا به شماره 20008080200 کدهای ۲۲۴ ۱۵۴ ٣٩٥ رو ارسال کنید !! (بین ۲۲۴و ٣٩٥ و ۱۵۴ باید فاصله باشه)

 

با هر موبایل میشه یک رای داد !

 

 


موضوع : | بازدید : 270 مرتبه
نگارش در تاريخ جمعه 31 خرداد 1392 و ساعت 3:22 توسط مامان زهرا


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

اول از هر چیز از مامان امیر مهدی مامان بردیا و مامان محمدحسین که من رو به بازی وبلاگی دعوت کردن معذرت میخوام که انقدر دیر به دعوتشون پاسخ دادم و ممنونم بابت دعوتشون



ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 271 مرتبه
نگارش در تاريخ جمعه 31 خرداد 1392 و ساعت 2:29 توسط مامان زهرا
سلام مهدیارم

 

مهدیار جان عزیز ۳/۹/۹۱ برات دندونی پخت عمه فاطمه و عمه طیبه و عمو ابراهیم اینا هم بودند

چون تو حالت خیلی بد بود و مدام گریه میکردی و باید بغل میشدی من نتونستم برم کمکشون همه ی کارها زحمتش افتاد گردن عمه ها و زن عمو و همین طور عمو صمد

به خاطر محرم برات جشن نگرفتیم ایشالله برای تولدت جبران میکنیم

 


مامانی روز تاسوعا ۴/۹/۹۱ اگیرک درست کرد برای هیت فامیلامون اینبارم به خاطر اینکه حالت خوب نبود نتونستم برم کمک

خاله اعظم و طیبه خانم و ۲ تا از دوستای مامانی زحمتشو کشیدن

من فقط یه سر رفتم سهممو گرفتم و اومدم خونه

 


روز عاشورا عزیز اینا عدس پلو نذری داشتند هرسال سوم امام بود امسال دوروز جلو انداختند همه بودند به جز عمه زهره

 


بابا از۱/۹/۹۱ تا ۹/۹/۹۱ مرخصی گرفت وامسال تاسوعا عاشورا پیشمون بود هرچند چون تو مریض بودی جایی نتونستیم بریم 

تو اصلا حالت خوب نیست هم به خاطر دندوناته هم به خاطر حساسیتت و هم اینکه گوشت عفونت کرده

تو این ۱۰ روز ۳ بار بردیمت دکتر

دو باراول میگفتند سرفه هات و ابریزش بینیت برای سرما خوردگی نیست   میگفتند یا حساسیته یا ویروس

یک هفته بعد گریه های شدید و طولانی داشتی بردیمت پیش دکتر طبسی که گفت گوشت عفونت کرده

باید ۱۰ رو آموکسی کلاو بخوری تا خوب بشی

مهدیارم زودتر خوب شو

 


کارایی که میکنی

از دو هفته پیش سر سری یاد گرفتی (  اولین بار برای عمه طیبه و عمه فاطمه سرسری کردی )

روی دوزانوهات میشینی

یه ماشین نیسان داری پشتشو میگیریو اونو راه میبری

یک ماهی میشه که عاشق توپ بازی شدی قبلا هم توپ دوست داشتی ولی مثل الان باهاش بازی نمیکردی مخصوصا توپ نازنین زهرا و حنانه

عاشقه لواشکی

اگه از یکی خوشت بیاد محکم و تند تند میزنی تو صورتش و اگه بچه ببینی گاهی صورتتو میچسبونی به صورتش

دالی بازیو خیلی دوست داری و سعی میکنی کارای مارو تکرار کنی

توپ و گل و شبکه پویا رو میشناسی

عاشقه آهنگای برنامه کودک تلویزیونی مخصوصا لالایی شبکه پویا

برای غذا خوردن با آهنگای کودکانه ی تلویزیون سرگرم میشی  گاهی هم با ماشین و اسباب بازیات

دو روزه بهت آب پرتقال و لیموشیرین میدم

 

خیلی قلقلکی هستی

 

وقتی ماشالله ماشاالله میگیم و آهنگای شاد میشنوی بالا پایین میپری و میخندی 

بعضی وقت ها هم  سعی میکنی الکی بلند بخندی که خیلی اینجور وقتا بانمک میشی و همه ی مارو میخندونی 

 وقتی ولت میکنیم به مدت حدودا یکی دو دقیقیه میتونی بایستی و وقتی میگیم وایسا کنه ماشاالله(با آهنگ) همینطور که وایسادی زانوهاتو خم و راست میکنی (بالا پایین میکنی)

وقتی بهت اشاره کنیم که بخاری یا چیزای دیگه داغه طرفش نمیری

 وقتی میگیم شبکه ی پویا به تلویزیون نگاه میکنی

 

اینجا هم داری لالایی شبکه پویا رو میبینی

دو هفته ای میشه وقتی یه چیزی بخوای دستتو به طرفش دراز میکنیو باز و بسته میکنی

عاشقه لوستری    بابایی یه بار لوستر خونشونو برات چرخوندو میگفت بچرخه و بچرخه از اون روز به بعد هروقت میگیم بچرخه و بچرخه به لوستر نگاه میکنی و دستتتو بازو بسته میکنی یعنی ما لوسترو بچرخونیم

 

 

اینجا هم داری به لوستر نگاه میکنی

 

 

 


موضوع : | بازدید : 228 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 23 نفر
بازديدهاي ديروز : 12 نفر
بازدید هفته قبل : 120 نفر
كل بازديدها : 38620 نفر